سلام دوستان عزیز حالتون خوبه؟
با تاخیر دو روزه عید رو بهتون تبریک میگم ... انشاالله هرجا که هستید لباتون پر خنده دلاتون پر از مهر و محبت باشه
باور کنید همه رو یاد کردم از دوستان ابتدایی تا دوستان خدمت و دانشگاه و دوستان وبلاگ نویس .... و دوستان کربلایی
امیدوارم سال پر امید و موفقیت داشته باشید.
همه شما در یاد من جا دارید و از خدا خوشبختیتون رو میخوام
اول میخواستم اسم تک تک دوستانم رو بنویسم ولی گفتم شاید بعضیا راضی نباشند و بعضی دوستان هم جا بمونند

ايراد آن نطق در كوفه ثابت مي كند كه با آن همه مصائب و سختي ها نتوانسته بودند روحيه آن زن را متزلزل كنند. در صورتي كه اين خطر وجود داشت كه در همان حال سخنراني، او را به قتل برسانند.
فريشلر (نويسنده غربي)

«خوش اخلاق تر، پاك سرشت تر و بزرگوارتر از آن حضرت ديده نشد؛ به جز همان پدر و مادري كه او را به دنيا آوردند. او از جمله زنان كم يابي بود كه هيچ عاملي بردباري اش را از وي نگرفت و بر او چيره نشد»
علامه شرف الدين (از علماي مشهور شيعه)
ما برای نماز بلند شدیم ... نماز رو که خوندیم داشتیم حاضر میشدیم که راه بیوفتیم
دیدم آقای زنگنه هم بلند شد و رفت آشپزخونه که صبحونه رو آماده کنه ... مصطفی گفت آقای زنگنه زحمت نکش ما گرسنمون نیست ... تو دلم گفتم چی چی گرسنمون نیست .... حداقل یه چایی بخوریم
خلاصه صبحونه حاضر شد و من که دل سیر خوردم ...
بعد صبحانه آقای زنگنه زحمت کشید ما رو تا ترمینال رسوند .... بعد از خداحافظی با آقای زنگنه سوار بر مینی بوس شدیم که بریم شهر مرزی مهران ( دوبار قبلی هم که رفته بودم از همین مرز رفته بودم ... واسم جالب بود)
تو راه ایلام تا مهران که نزدیک 1ساعت طول کشید داشتم به اتفاقاتی که واسم افتاده بود فکر میکردم ... و داشتم حرفهامو 2 2تا 4تا میکردم که چی میخوام به آقا بگم ... اصلا چی شد که دارم میرم کربلا ... دارم شکایتمو میبرم پیش آقا؟ یا با دل پر امید میرم پیش آقا که شاه هدیه بخشیده شده را پس نمیگیره؟ ذهنم پر سوالها, حرفها, تناقضها, دردها و .... بود که چشمانم سنگینی کرد و به خواب رفتم انگار خدا گفته باشد که بخواب , اینقدر فکر دنیا نکن من کنارتم
رسیدیم به مهران ... چند قدمی رفته بودیم که همشهری هامون رو دیدیم ... با هم احوال پرسی کردیم .. بعدا فهمیدیم که منتطر ویزا هستند ... ما هم با شنیدن این موضوع قیافه پیروزمندی رو گرفتیم که ما ویزا رو گرفتیم اصلا مشکلی نداریم...
خروجی مهران یه پلی هستش که اگه اونو رد کنی تقریبا دیگه خیالت راحت میشه ... سوار تاکسی شدیم که تا به مرز صفر بریم همراه ما هم دو نفر بود یه خانم و آقا که یه مامور جلو ماشین رو گرفت گفت: عوارض شهرداری مهران؟
راننده دیوانه به ما نگفته که باید عوارض شهرداری مهران رو باید میگرفتیم ... که جناب شهردار مهران با اینکه اصلا امکاناتی نذاشته بود داشت پول زور وگرفت ... خلاصه ما رو پیاده کرد و دست از پا درازتر برگشتیم که بریم عوارض شهرداری مهران را پرداخت کنیم
که همشهریهای عزیز را دیدیم که آماده شدند برن مرز ... و میخوان مینی بوس بگیرند .... من گفتم که با همینها بریم ... رفتیم عوارض رو پرداخت کردیم و بعد از چند لحطه سوار مینی بوس شدیم و راهی مرز شدیم
بعد از گذشت ساختمان گمرک ایران وارد ساختمان گمرک عراق شدیم .... خیلی شلوغ بود ... و چیزی دیدم که خیلی متاسف شدم ... مامورا عراقی داشتند از ایرنیها اثر انگشت میگرفتند ... خیلی ناراحت شدم که ایرانی هر جا میره باید اثر انگشت بده .. عزت ایرانی بر نمیتابه این حرکات رو...بعد از اینکه از مرز گذشتیم و وارد خاک عراق شدیم .... باز از همشهریها جدا شدیم که زود سوار بشیم بریم سمت کربلا .... سر ظهر بود .. دیدیم عده ای دارند آماده میشند که نماز جماعت بخونند ... خواستیم نماز رو بخونیم که با خیال راحت بریم سوار ماشین بشیم
بعد از اینکه نماز خوندیم ... یه مقدار هم نان با کنسرو ماهی خوردیم و سمت ماشینها راهی شدیم .... به ماشینها که رسیدیم دنبال یه ماشینی بودیم که خوب و ارزون باشه .... کرایه ماشین ها خیلی بالا بود ... بعضیا کا اصلا پول ایرانی نمیخواستند ... بلاخره یه اتوبوس پیدا کردیم که تا کربلا به پ.ل ایران 30هزار میگرفت ... وقتی سوار شدیم دیدیم که همشهریه همشون جمع اند فقط ما رو که داشتند که ما هم سوار شدیم ... انگار نمیشد از دستشون در رفت
سوار بر اتوبوس راهی کربلا شدیم ... آه که چقدر لحظه شمار میکردم کربلا باشم ... بخصوص با غمی که تو دلم بود دنبال درمانش میگشتم ... و با گلوی پر بغض که خفم میکرد و با چشمانی پر از اشک که به دنبال مصباح الهدی میگشت
تو راه با راننده هماهنگ کردیم که نرسیده به کربلا (حدود 40 کیلومتری کربلا) ما رو پیاده کنه که به کاروان پیاده روی ملحق بشیم ... خلاصه تو راه بودیم و با همشهریا از مسائل شهرمون حرف میزدیم .... یه دفعه چند نفر تهرانی داد بیداد کردند که آقا یعنی چی ... داداش چرا نگه نمیداری نمازمون رو بخونیم ... حالا آفتاب لب غروب کردن بودا ... خلاص وسط اتوبان نگهداشتند که این هموطنهای عزیز تهرانی جلوی چشم عربها نماز بی وقت بخونند
بعد از نماز سوار شدیم ... که دیگه هوا تاریک شده بود ... که دوستانی شروع به مدیحه سرایی کردند و ما هم با آنها هم نوا شدیم ... و در آخر مدیحه سرایی مداح شروع کرد به لعن فرستادن به قاتلین ائمه اطهار که ما هم میگفتیم بیشمار .... که یهو یه پسر جوان تهرانی در جمع مرد و زن یه فحش ناموسی به قاتلین داد که یعدفه من و دوستم مصطفی و یکی از همسفرها اعتراض کردیم که آقا دیگه خرابش نکن و درست نیست ... که بعد از اعتراض ما یه فرد سن بالایی گفت اشکال نداره بگو ... من دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند اعتراض کردم که همه بشنوند .... که این درست نیست در جمع خانمها حرفهای نا مربوط بزنیم حتی به دشمنان ائمه ... مگر ما مرید حضرت علی علیه السلام نیستسم ... پس همین مولایمان علی فرمودند دشنام ندهید حتی به دشمنانتان .... " بی ادب نه تنها داشت خود را بد //// بلکه آتش در همه آفاق زد"
خلاصه بنده خدا وقتی دید من با صدای بلند اعتراض کردم چیزی نگفت ... و منم دیدم همه ساکتند نشستم و مصطفی منو به آرامش دعوت کرد
چند وقتی نبودم ... و بابت این غیبت عذر خواهی میکنم
بعد از اسفند سال ۸۹ که با دانشگاه قسمت شده بود که برم کربلا معلی و زیارت شاه عاشقان نصیبم شد ... دیگه قسمتم نشده بود
خیلی هم برنامه ریزی کردم ولی نشد .... یا بهتر بگم امام حسین علیه السلام نخواسته بود
تا اینکه محرم ۹۱ شد و خواستم تاسوعا و عاشورا کربلا باشم و تلاشم رو کردم ولی من به این رسیدم که زیارت امام حسین علیه السلام یک دل شکسته میخواد
و همینطور هم شد دلم شکست و آقا گفت حالا بیا ....
با یکی از دوستام که اسمش مصطفی هستش که تا حالا نرفته بود صحبت کردم گفتم میخوای بیریم کربلا ... اونم گفت باشه
یک هفته ای مانده بود به اربعین که هماهنگکردین بریم .... اول من فکر میکردم که عراق ویزا نمیخواد و پیگیرش نبودم ولی فهمیدم که باید واسه عراق هم باید ویزا گرفت ... بعضیها هم گفتند که دیگه الان ویزا نمدند تا بعد از اربعین ....
حالم گرفته شد ... بغض گلوم داشت فشار میداد ... ولی ناامید نشدم به چندتا ازدوستام که تو استانهای مرزی ساکن بودند تماس گرفتم و ازشون خواستم که برن کنسولگری عراق و بپرسند که ویزا میدند؟
تو شهرهای مختلف دوست داشتند خیلی خوبه ... کمک احوالت میشند
به مجتبی در اهواز ... به آقای زنگنه در ایلام و به رضا خزایی در کرمانشاه تماس گرفتم ... و بهشون زحمت دادم که برند و خبری بدند
مجتبی زنگ زد گفت کنسولگری عراق در اهواز تعطیل شده ... ولی شاید از مرز شلمچه بتونی برین ...همن جا هم ویزا میدن
به آقای زنگنه که در مشهد باهش آشنا شده بودیم زنگ زدیم گفت مرز مهران ویزا میدند و میشه رفت. خیالمون راحت شد
به رضا زنگ زدم گفت که کنسولگری عراق در کرمانشاه ویزا میده اونم بصورت شخصی ( آخه ۲ نوع ویزا داریم ۱. ویزا دسته جمعی که ۲۰ -۳۰ نفر جمع میشند و یه ویزا میگیرند و از اول تا آخر باید باهم باشند ... ۲. ویزا شخصی که بهتره از دسته جمعی هستش و مدتش ۳ماه میباشه هر جا دوست داشته باشی میتونی تنها هم بری)
تصمیم گرفتیم که بریم کرمانشاه و ویزا شخصی بگیریم و با خیال راحت بریم مرز و با امید به خدا راهی کربلا بشیم
یک روز قبل راه افتادند داشتم تلویزیون نگاه میکردم که مردم دارند پیاده میرند کربلا و لحظه شماری میکردم که بین اون جمیعت باشم و با زمزمه یا حسین با پای پیاده برم کربلا
زمان راه افتادند شد .... وسایلا رو جمع جور کردیم ... من که خبر داشتم که نزری میدند با خودم فقط یه کیسه خواب و چند تیکه لباس برداشتم ... دوستم مصطفی هم تقریبا همینطور
با همه داع کردیم و راهی خونه داداشم شدیم که صبح زود از اونجا راخ بیوفتیم به سمت ترمینال و بریم کرمانشاه
صبح روز ۱۰ دی با سواری رفتیم کرمانشاه و با دوستم قرار گذاشتم که جلوی کنسولگری عراق همدیگر رو ببینیم ... وقتی رسیدیم اونجا دیدیم چقدر شلوغه و نوبت ما بالای ۱۰۰ شد ... بعد از چند دقیقه هم رضا اومد پیشمون .... خلاصه اونجا بودیم تا نوبتمون برسه ... برای هر ویزا ۴۰ دلار میخواستند که قبلا رضا زحمتشو کشیده بود و یک ۱۰۰ دلاری تا نخورده گرفته بود
رضا امتحان داشت و برگشت خونه و ما رو ناهار دعوت کرد که ناهار بخورین بریم
منو مصطفی منتظر شدیم تا مرحله اول نوبتمون برسه و فرم ها رو کامل کنند... در حال انتظار بودیم که نوبتمون برسه .... که یگی اومد گفت ۲ فش فیشم هم بگیرید که لازم میشه فیش عوارض خروج از کشوره..
من گفتم یعنی چی عوارض خروج چیه .... بگیریم نگیرم چیکار کنیم ... گفتم کفتشون باشه میگیرم و تا نوبتمون بشه رفتم بانک فیشها رو گرفتم .... خلاصه تا بریم کنسولگری و ویزا رو بر روی گذرنامه هامون بچسبونند ساعت شد ۲ بعد ازظهر.... خوشحال و سر حال و با خیال راحت رفتیم سمت خونه دوستم رضا .... بنده خدا مامانش خیلی زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود ....
بعد از صرف ناهار و چایی باز به رضا زحمت دادیم تا ما رو تا کنار ماشینهای ایلام رسوند .... با رضا خدا حافظی کردیم و سوار ماشینهای ایلام شدیم .... تو راه زنگ زدیم به آقای زنگنه که بپرسیم رسیدیم ایلام از کجا باید بریم مهران .... که خیلی اسرار کرد که شب بریم خونشون و تول صبح بریم مرز مهران ... خلاصه یه جورایی خودمون رو دعوت کردیم ... وقتی رسیدیم ایلام آقای زنگنه اومد دنبالمون و رفتیم خونشون .... شام رو خوردیم که خانمش یه سوپ خوشمزه ای هم گداشته بود که لذت داد ... روز اول سفرمون رو با زحمت دادند به دوستمون تموم شد
ادامه دارد ....
ببخشید چند وقتی بود نتونستم به خدمتون برسم ... درگیری های زیادی داشتم
یکی از اون درگیری ها که خیلی هم شیرین بود مربوط میشه به دهی اول محرم میشه
ما حسینیه ای در شهرمون داریم که به اسم حسینه عاشقان قمر بنی هشم (ع) که از لحاظ جمیعت حسینیه و امکاناتش حسینیه قابل توجه ای هستش
من و چندی از دوستان که تحصیل کرده ایم دغ دغهایی داشتیم که چرا حسینه ای با این امکانات و بودجه و مخاطبین زیاد باید به صورت سنتی پیش بره و با بی برنامگی پیش بره ... اونم فقط ۱۰ الی ۲۰ شب
چون حسینیه به دست خانواده مادرم به خصوص دایی بنده اداره میشه .... براین شدیم که حرکتی رو شروع کنیم
بنده پیش داییم رفتم و از برنامه های کوتاه مدت و بلند مدتم صحبت کردم و بحثهای زیادی کردم که باید کم کم کنار سنتها نو آوری هم داشته باشیم ... دایم گفت خوبند ولی شک داشت که ما پگیر باشیم و برنامه هامون در حد حرف نباشه
من سریع با چند نفر از دوستان که ایده های خوبی داشتند صحبتی کردم و یک گروه فرهنگی تشکیل دادیم و شرط ما بر این شد که کلا کارهای فرهنگی با ما باشد ... و بند مسوول فرهنگی حسینیه شدم
در قدم اول تزینات حسینیه رو هدفدار کردیم و هرکی هرچی دم دستش بود نصب کرده بود گذاشتیم کنار و یک تزئینات جدیدی انجام دادیم .... حالا شاید بگین هدفدار بودن یعنی چی؟
ما بنرهایی که چاپ کرده بودیم اولا به گرافیست دادیم (البته با نظرات بنده) دوما یک دست بودند ..سوما درون بنرها احادیثی کوتاه از امام حسین در رابطه با اخلاق نوشته بودیم
به نظر من و دوستان اگر از جمیعت هزار و خورده ای که میان اینجا چند نفر هم بخونند و تاثیری روی اخلاقشون بگذرد برای ما کافیست
بعدا برنامه هایی در میان عزاداری داشتیم که با پا فشاری بنده ... برای حسینیه دیتا پرژکتور با پرده برقی ۳*۳ خریداری کردیم و برنامه هامون رو که بیشتر مربوط به اخلاقیات بود به اجرا گداشتیم ... که کم نبودند کسانی که مخالفت کردند با خرید دیتا پرژکتور ... کسانی که بیشتر پا فشاری میکردند به برنامه های شکم ... ولی من با پر ر.یی تمام محکم ایستادم ... در حدی که پسر داییم گفت بد جور سیریش بازی در آوردی
گروه ما عقیده بر این داشت شور حسینی با شعور حسینی زیباتره و در کنار عزاداری و بر سر و سینه زدند کمی بر اخلاق و رفتار خودمون فکر کنیم و اخلاقمون رو حسینی کنیم تا به قول امام حسین (ع) اگر دین نداریم حداقل آزاده باشیم ... و برای پیشبرد این اهدافمون باید محکم می ایستادیم ... و ابتدا باید از خودمون شروع میکردیم این انقلاب فرهنگی کوچک رو
در میان اجرا این برنامه ها مشکلاتی و سختیهایی داشتیم که مثلا در بیشتر شبها برای نصب و برنامه ریزی تا ۲ نصف شب من و پسر داییم تنها توی حسینیه میموندیم و همه یا نمیو مدند یا زود میرفتند ... ویا مثلا تمسخرهایی که میشندیم ... ولی ما صابون مشکلات رو به تنمون مالیده بودیم.
این برنامه های کوتاه مدت برای دهی اول محرم بود ... ولی اصل کار ما که الان هم پیگیرش هستیم برنامه های بلند مدت میباشد که چرا باید از امکانات حسینیه فقط در ۱۰ الی ۲۰ شب استفاده شود ... ما میتوانیم برنامه هایی داشته باشیم که مفید باشد برا جوانان و دیگران مثل ایجاد کتابخانه و سالن مطالعه و امکانات دیگر ....
خلاصه در این شبها که گذشت تلاشمون بر این بود که برنامه ها به نحوی باشد که کمترین مخالفی داشته باشیم ... که خدا رو شکر همینطور هم شد و در بین جمیعت به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید که اعتراضی به برنامه ها داشته باشند
اگر ما بتوانیم در این اوضاع که هر روز جامعه به سوی بی اخلاقی پیش میرود که دروغ گویی تهمت و امثال اینها به هنر تبدیل شده است.. کاری برای اخلاق خودمون و بعد برای دیگران انجام دهیم ... توانسته ایم حسینی باشیم
این خلاصه ای از برنامه هایی از شبهای قبل محرم و خود محرم بود .... که دلیلی برای غیبتم بود .... البته دلایل دیگری هم میباشد که در آینده خواهم گفت
با دنيايي از مشکلات و سختيهاي زندگي تونستم براي يک بار ديگر براي شما دوستان عزيز مطلبي بنويسم و از ته دل میگم که از این بابت خوشحالم
بعضي وقتا اتفاقاتي ميوفته که انسان رو از عالم و آدم جدا ميکنه تا يکم تنها بشه
نميگم اين اتفاقات خوب يا بد ....شاید خوب باشه شاید هم بد
براي من هم مثل همه چندي پيش اتفاقي افتاد که مجبور شدم پناه ببرم به اتاقم و در تنهايي خودم را ببندم و به خيلي چيزها فکرکنم
در اين تنهايي که دوست نداري کسي مزاحمت بشه ِ ولي کسي رو بهتر از وقتهاي ديگه احساس ميکني
انگار عمدا مياد پيشت تا نزار تنها بشي ... و بهت بفهمونه که هر چقدر هم اوضاع خوب نباشه . بر وفق مراد نباشخ واسه اون هيچه ...
انگار با خدا توي اتاق نشسته بودم ... چشامو بستم و با خدا به گفتگو نشستم .... از مشکلاتم گفتم ... از دل تنگیام ... کلا حرفهام گلایه بود و خدا گوش میداد.
یاد پیامکی افتادم که دوستم برام فرستاده بود ... " صدای خنده خدا را میشنوی؟ به آنچه من و تو محال میپنداریم میخندد."
احساس کردم خدا داره به حالم میخنده و میگه نگران نباش ... من کنارت هستم
ولی امان از این عقل ... که در وصف خدا همچون خری در گل مانده است و تکان نمیخورد ... و چه بهتر با عشق با دل به خدا نگریست و ازش طلب یاری کرد ... خدا عشق است و نابجاست بدون عشق به خدا نگریست
من خودم عقیدم بر اینه که با خدا حرف زدن آداب خواص اجباری نیست ..
هیچ آداب و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو
منظورم از این حرفها این بود که بعضی وقتها خدا دلتنگ ما میشه ... پس دردی میفرسته که درمانش پیش خودشه
از این دردها ملول نشوید که همانند عسل میباشد
میخوام واستون یه لطیفه بگم
یک روزی از روزگاران درویشی عاس و پاس برای حل مشکل خویش با چشم گریان سوی امامزاده دیارشان روانه شد
گفت ای بنده صالح خدا ,بنمای به ما نظری که در آید بر اقبالمان چهارپاای آهنین یا صندوق پر از سکه طلا در این قرعه دکان اسلامی
دوریش هر روز گریان میرفت و با امید زیاد بر میگشت
روز روزه قرعه شد که ببینند که قرعه به نام کدام دیوانه میفتد
درویش نفس بر سینه حبس کرد تا بشنود نام خویش را که ناگهان نام دیگری را خواندند
درویش دست از پا درازتر آمد رو به سوی خانه شد .... در راه خانه به این فکر افتاد که شاید کم کاری در التماس به امامزاده از من باشد یا اینکه این آقا نسبتش با خوبان روزگار کمی دور است, یادش آمد که در دیار جنوبی یه آقایی است که نسبتش با خوبان روزگار بسیار نزدیک است.
درویش آمد به خانه و گفت: که ای ایال خانه, ببند بغچه سفر را که باید به شیراز روم و برای نذر و نیاز که یادم آمد که آقایی در جنوب بسی با کرم است.
درویش با مشقتها برسید به جنوب و وقتی منزلگه دوست را از دور بدید با چشم گریان روانه شد سوی منزلگه و چو برسید گفت آقا برس به داد من بیچاره که در آید بر اقبالمان چهارپاای آهنین یا صندوق پر از سکه طلا در این قرعه دکان اسلامی
درویش پس از روزها به دیار خویش برگشت با دلی پر امید
وقتی وارد شهر شد دید چهرپای آهنین به اسم فلان کس و صندوق پر از سکه به اسم فلان طفل در آمده
زانوی غم بغل بگرفتو آهی کشید
دوستی که دید احوال درویش را جویای حال شد ... و وقتی بشنید مصائب انرا , به او گفت: چرا نمیروی پیش خوبان در شرق ایران زمین که در کرم همانند در این زمین ندارد
درویش حرفهای دوست بشنید و بدون اینکه به خانه رود و دیداری تاز کند با ایال خویش , سوی سرزمین شرق ایران شد
بعد از مدتها و با سختیها به دیار عشق رسید
دید از دور آن شوکت و عظمت خانه یار را و تصمیم گرفت قبل رفتن به آنجا تنی به آب زند و استراحت کوتاهی کند تا با ادب و پاکیزه وارد خانه شود برای ناله و التماس
رفت به گرمابه و پلیدیها از خود به دور کرد و بسوی مهمانخانه نیم ستار رفت و استراحتی کرد که به امید آنکه با دست پر برگردد
در خواب ناز بود که دید مردی با روپوش وکلاه سرمه ای آمد پیشش که ای درویش من از خادمان یار میباشم و آمذم بگویم که وای بر این کوته فکری و بی عقلی تو
درویش گفت مرا چه گناهی سر زده که این چنین میگویی
آن خادم با آن چوب دستی که در دست دارند و پر از پرهای رنگیست یکی بر سر درویش کوبید که تهی مغز وقتی حسابی در آن دکانهای اسلامی نداری چطور سماق میمکی برای چهارپا آهنین و هم صندوق پر ازسکه تو اول در آن دکانهای اسلامی حسابی باز کن تا برایت قرعه ای درآید
که همه جا خداوند عزوجل هست و میشنود صدایت را و اگر صلاح بداند بر لسم تو هم چهارپا آهنین و هم صندوق پر ازسکه درآید
خلاصه من در این متن دست و پا شکست خواستم به در بگویم تا دیوارها بشنوند
اول کاری کنیم مشکل جوانها برای کار و ازدواج حل شود بعد تقاضای .................
بزرگترین هنر معلم،بر انگیختن روح فعالیت در جهان به خاطر ابداع علم و تحصیل علوم است. فرزندان عزیزم به خاطر داشته باشید که هر چه در مدارس خود یاد می گیرید نتیجه ی کار نسل های بی شماری است،که در اثر کوشش آرزومندانه ی همه مردم جهان به ثمر رسیده و سپرده ای است دست شما؛
از ان استفاده ببرید و به آن بیفزایید تا روزی که آن را با کمال امانت و وفاداری به فرزندانتان بسپارید.
ما موجودات فانی از مواد ابدی و پایدار آفرینش علی رغم عمر کوتاه خودمان ،ارزش هایی می آفرینیم که می تواند عمر جاوید داشته باشد.
نزدیک ۱۵ روز از اول مهر گذشته و فصل علم و دانش شروع شده
ولی مواردی هست که دل هر انسانی رو به درد میاره
کلاسهای جدید شروع شده ولی نصف بچه هایی که اومدن به کلاس جدید باز دارند امتحان سال گذشته رو میدند ...وقتی میخوام شروع کنم به درس دادند ... یه دفعه یکی میگه آقا من امتحان دارم اجازه خست برم ...
میگم امتحان چی این وقت سال؟
میگه افتادیم دوبار امتحان میگیرند ...
میرم از مدیر مدرسه کسب تکلیف میکنم ... میگه بزار برند امتحانشونو بدند .... اونوقته که میشینیم تا ساعت ۲ همدیگر رو نگاه میکنیم
آخه اول مهرو امتحان؟ ...
یا باید تا ۲ ماه اول به دانش آموزی که اومده به دوم هنرستان جدول ضرب یاد بدیم ...جدول ضربی که برای سال سوم ابتدایه ... جالب اینجاست که وقتی نمره ریاضی بچه ها رو میپرسم که بدونم در چه اوضاعی هستند ... بعضی ها میگن ۱۴ ... ۱۵ و ۱۶ ولی در حالی که جدول ضرب نمیدونند ... ایراد از کیه؟ معلم؟ خانواده؟ نظام آموزشی؟
نمیشه هم سر سری گذشت ... و چشم رو به این مشکلات بست ... بعدا میگیم آمار با سوادها بالاست ... با سوادهایی که جدول ضرب هم بلد نیستند.
دل آدم برای این بچه ها میسوزه ... حداقل نمیتونند برند به رشته ای که دوست دارند
و فقط میخوان که کلاسها رو پر کنند ... کلاسهایی که ظرفیتشون نهایتا ۱۸ نفره ولی الان ۳۱ نفر کنار هم نشستند ... و امکانات آموزشی که ضعیفه خود به خود به نصف کاهش پیدا میکنه
۱۵ روز از اول مهر گذشته ولی به طور ۱۰۰٪ شروع به درس دادند نکردیم ... شاید در ظاهر به نفع ما باشه که میریم مشینیم و حال میکنیم ... ولی هرکسی که یک مقدار وجدان داشته باشه نگران آینده این آینده سازان میشه
حالا درک میکنم که میگن دیپلم قدیم ارزشش بیشتره از لیسانس الانه ... دوره ما دهه شصتیها هم سختگیری زیاد بود .... و اهمیت زیادی به درس میدادند ... و نمره گرفتن الکی کمتر پیش میومد
یه چیزی بگم که واقعا دردناکه برای خودم ... سال گذشته مدیر سابق مدرسه منو دید و ایراد میگرفت که سختگیری نکنم ... و راحت از مسائل بگذرم ... شما بودید چی میگفتین؟
فقط به دنبال آمار قبولی هستند نه با سواد شدن
ولی من نمیتونم به راحتی بگذرم و تمام سعیمو میکنم ... بیشتر معلمها هم همینطورند ولی از این اوضاع خسته شدند
فرا رسیدن روز میلاد کریمه اهل بیت حضرت معصومه(س) و روز دختر را به همه به خصوص به دختر خانمها تبریک میگم.

پیامبر اکرم (ص) :
هر خانه ای که در آن دختر باشد ، هر روز دوازده برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش میشود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمیگردد و هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یکسال نوشته میشود !!!


